تقصیر تو بود
خودت پنهان کاری را یادم دادی
وگرنه
من ساده تر از این بودم
که بغض سنگین "دوستت دارم" را در گلو نگه دارم
کلاغ آخر قصه هایمان شاهد است
که هیچگاه
نمی خواستم آخرین صفحه داستانمان
علامت سئوال باشد!
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
از عشق که....نه....اما از عاقبت بي عقوبت! اين همه فاصله،
از انتهاي نامعلوم اين کوچه هاي بي چراغ و چلچله!،.........مي ترسم!
من از لحظه اي که چشم هاي تو،بين آوار اين همه نگاه معنا دار گم شوند!
من از دمي که بازدم تو پاسخش نباشد،مي ترسم!
اما اگر راستش را بخواهي!نمي دانم که از عاقبت اين همه ترانه و نامه ي بي جواب!مي ترسم يا نه؟!
فقط مي دانم که.....محتاجم!
محتاج سکوت ستاره!محتاج لطافت صبح!محتاج صبر خدا!من محتاج ترانه هاي بي قفس ِ پر از کبوترم!
من محتاج واژه هاي ساده و بي تکلفم واژه هائي که بشود با آب غسلشان داد!
من محتاج نگاهي از جنس آب و لبخندي از جنس صداقتم!من محتاج عطر يک احساس باران زده ي نمناکم!
من محتاج توام!محتاج نگاه تو،محتاج لبخند تو،محتاج احساس تو،
همين!از اين ساده تر و بي تکلف تر در کلام من نمي گنجد!
من محتاج توام که بيايي و مرورم کني!با يک هوا هق هق!با يک جفت نگاه خيس!
من محتاج يک دنيا آسمان ِ ابريَم!که ببارد،....که براي من بشود،بهانه اي از جنس معجزه!
تا بگويم تو را به حرمت اين ابرها که مي گريند قسم، کمکم کن
:: بازدید از این مطلب : 507
|
امتیاز مطلب : 107
|
تعداد امتیازدهندگان : 24
|
مجموع امتیاز : 24
تاریخ انتشار : پنج شنبه 15 ارديبهشت 1390 |
نظرات ()
در کلاس روزگار
درسهای گونه گونه هست
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن کنار این و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست : مرگ
و آنچه را که درس می دهد
زندگی است
فریدون مشیری
:: بازدید از این مطلب : 500
|
امتیاز مطلب : 92
|
تعداد امتیازدهندگان : 22
|
مجموع امتیاز : 22
تاریخ انتشار : پنج شنبه 15 ارديبهشت 1390 |
نظرات ()
دریا کنار از صدف های تهی پوشیده است
جویندگان مروارید به کرانه های دیگر رفته اند
پوچی ست و جو بر ماسه ها نقش بسته است
صدا نیست
دریا-پریان مدهوشند
آب از نفس افتاده است
لحظه ی من در راه است
و امشب ؛ بشنوید از من
امشب ، آب اسطوره ای را به خاک ارمغان خواهد کرد
امشب سری از تیرگی انتظار بدر خواهد آمد
امشب لبخندی به فراترها خواهد ریخت
بی هیچ صدا ، زورقی تابان ، شب ابها را خواهد شکافت
زورق ران توانا که سایه اش بر رفت و آمد من افتاده است
که چشمانش گام مرا روشن می کند
که دستانش تردید مرا می شکند
پارو زنان از آن سوی هراس من خواهد رسید
گریان به پیشوازش خواهم رفت
در پرتو یکرنگی ، مروارید بزرگ را در کف من خواهد نهاد.
سهراب سپهری
:: بازدید از این مطلب : 506
|
امتیاز مطلب : 97
|
تعداد امتیازدهندگان : 23
|
مجموع امتیاز : 23
تاریخ انتشار : پنج شنبه 15 ارديبهشت 1390 |
نظرات ()
نمی دانم کجا می بری مرا
همراهت می آیم
تا آخر راه ...
و هیچ نمی پرسم از تو
هرگز.
عاشقم باشی می میرم
یا عاشقم نباشی؟
این که عاشقی نیست
این که شاعری نیست
واژه ها تهی شده اند
بانوی من !
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم !
با تو عاشقی کنم
یا زندگی ؟
در بوی نارنجی پیرهنت
تاب می خورم
بی تاب می شوم
و دنبال دست هات می گردم
در جیب هام
می ترسم گمت کرده باشم در خیابان
به پشت سر وا می گردم
و از تنهایی خودم وحشت می کنم.
بی تو زندگی کنم
یا بمیرم ؟
نمی دانم تا کی دوستم داری
هر جا که باشد
باشد
هر جا تمام شد
اسمش را می گذارم
آخر خط من.
باشد ؟
بی تو زندگی کنم
یا بگردم ؟
همین که باشی
همین که نگاهت کنم
مست می شوم
خودم را می آویزم به شانه ی تو.
با تو بمیرم
یا بخندم ؟
امشب اسبت را می دزدم
رام می شوم آرام
مبهوت عاشقی کردنت .
با تو
اول کجاست ؟
با تو
آخر کجاست ؟
از نداشتنت می ترسم
از دلتنگیت
از تباهی خودم
همه اش می ترسم
وقتی نیستی تباه شوم.
بی تو
اول و آخر کجاست ؟
واژه ها را نفرین می کنم
و آه می کشم
در آیینه ی مه آلود
پر از تو می شوم
بی چتر.
من
بی تو
یعنی چی ؟
غمگین که باشی
فرو می ریزم
مثل اشک.
نه مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است.
تو بیشتر منی
یا من تو ؟
در آغوشت
ورد میخوانم زیر لب
و خدا را صدا می زنم.
آنقدر صدا می زنم که بگویی :
جان دلم !
:: بازدید از این مطلب : 481
|
امتیاز مطلب : 103
|
تعداد امتیازدهندگان : 23
|
مجموع امتیاز : 23
تاریخ انتشار : پنج شنبه 15 ارديبهشت 1390 |
نظرات ()